افلاطون كنار بخاری PDF ✓

افلاطون كنار بخاری این اولین مجموعه شعری بود که از حسین پناهی خوندم و محرکی بود برای خوندن بقیه ی شعراش در اشعارش، جز جذابیت های عمومی اون چیزی که منو جذب کرد یکی برخی استفاده هاش از زبان عامیانه بود و دیگری حضور تفکر به نظرم شعرهای او بعضا جای تفسیر و بسط فلسفی هم داره برخلاف خیلی شعرای معاصر ما که جز جنبه های احساسی صرف، حداکثر اجتماعی و سیاسی اند البته طبیعیه که تفکر عموما نسبت هایی هم با سیاه بینی و تیرگی و اندوه دارهاما عاملی در اشعارش بود که منو آزرده می کرد و اون ابهام بود این ابهام حتی در سطح زبانی و دستور هم دیده می شد مثلا استفاده هاش از حرف اضافه ی به خیلی جاها معلوم نیست به چه منظوریهحاشیه دیدم که نصرالله حکمت، استاد فلسفه، کتابی در مورد پناهی نوشته؛ من کتاب حکمت رو ندیدم و راستش رو هم بگم به طور پیشینی امیدی بهش ندارم اما همین که کسی با دغدغه ی فلسفی رفته سراغ یک شاعر آن هم معاصر و نه مولوی و خودش چیز خوبی است این خلأ در آثار فلسفی ما حضور داره خلأ نگریستن به هنر و ادبیات به مثابه آشکار کننده ی حقیقتاشعاری که من بیشتر پسندیدم سیاه، خاکستر، بعثت، پیست، سفرنامه، دریا و هیچ کس، مارها، نگاه ها، کودکانه، آفرینش، و فلک پیر یادمان باشد کسی مسئولِ دلتنگی ها و مشکلاتِ ما نیستاگر ردِ پای دزد آرامش وسعادت را دنبال کنیم سرانجام به خودمان خواهیم رسید که در انتهای هر مفهومی نشسته ایم و همه ی چیزهای تلنبارِ مربوط و نامربوط را زیر و رو می کنیمبه نظر می رسد، انسان آسانسورچی فقیری است که چرخِ تراکتور می دزددالبته به نظر می رسدتا نظرِ شما چه باشد؟ Plato beside fireplace‬ ‭‭‎Hossein Panahiعنوان افلاطون كنار بخاری؛ شاعر» حسین پناهی؛ تهران، دارینوش، 1384، در 92 ص؛ فروست مجموعه چشم چپ سگ جلد دوم؛ شابک 9647865724؛ چاپ دوم زمستان 1386؛ شابک 9789647865724؛ موضوع شعر شاعران معاصر ایرانی قرن 21 مافلاطون کنار بخاری یه روز زمینو ترک میکنمزمینو؛یه روز؛شاید؛آخ اگه وُلوو ام میتونست بپره؛آخ اگه میتونست؛چی میشد؟پنجره اتاقو میکندم و میبستم به باربندش و زمینو ترک میکردم؛میرفتم میرفتم میرفتم تا هیج جاتو هیچ جا، پنجره را میکاشتم به تماشانمیگفتی نورنمیگفتم خاکبه عشق نگاهت آنجا یه دنیا میساختم، غوغاکه همه ی زمین، جهان سومش میشدمن و تو، دو ریل ایم، که قطار پر از پوکه ی عمر رااز هیچ به هیچ رساندیمو زمینسرگردانی ما را، پیوسته تکرار میکند؛یک دانه سیگار دارمو هزار معمای لاینحل؛هرچه زمان داشتم، دادم و به جاشیه ساعت سوئیسی خریدمبندش طلارنگش وسترندیگه زمان بی زمانهشتِ شب، خوابهشتِ صبح، ادارههرچه داشتم دادم، و به جاشیه جفت، کفش ملی گرفتمچکمه ست لامصب؛تو برقشون، مو را از ماست میکشمدیگه راه، بی راههشتِ شب، اتاق خوابهشتِ صبح، اتاق کارنیمه سیگاری دارمو هزار معمای لاینحلدق خیالم، گوساله گلدانی استکه پوزه اش، به پستان آفتاب نمیرسدلامپ، در منطق ِ روشن ِ مکررشطرح ِ تنیدن ِ تار، بر جارو را در ذهن ِ عنکبوتمغشوش میکندو مربای آلبالو، در یخچالکافر میشود، به آئین انجمادفـِـر، معجزه ای ستدر چشم ِ جغد ِ خمره ی ِ خالی ِ شرابکه آنی ماهی و مرغ را، جزغاله میکندو رادیو، دالان مخوفی استکه در ظلماتشمادران ِ قهرمان، بر کفشهای ِ بی صاحب ِ بچه هایشان میگریند؛ته سیگاری دارمو هزار معمای لاینحلحسین پناهی مردی تنها دلزده از دنیای بی معنا دیدگاهش را ستایش میکنم شعرهایش را اما نه به خانه می رفتبا کیفبا کلاهی که بر هوا بودچیزی دزدیدی؟مادرش پرسیددعوا کردی باز؟پدرش گفتو برادرش کیفش را زیرُ رو می کردبه دنبالِ آن چیز،که در دل پنهان کرده بودتنها مادربزرگش دید،گُلِ سرخی را در دستِ فشرده ی کتابِ هندسه اشو خندیده بود برخلاف مجموعه شعر «کابوسهای روسی» اشعار این مجموعه برایم قابل لمس نبود؛ نمیتوانستم گفته های شاعر را درک کنم طرز فکر آقای پناهی در این مجموعه برایم جذاب و قابل قبول بود اما بیان آنها در این قالب کلمات و اشعار دلنشین نبود به من بگوییدفرزانگان رنگ و بوم و قلمچگونه خورشیدی را تصویر میکنیدکه ترسیمش سراسرِ خاک را خاکستر نمیکند؟ خورشید، جاودانه میدرخشد در مدار خویشماییم که پا جای پای خود مینهیمو غروب میکنیم هر پسینآن روشنای خاطرآشوب در افق های تاریکِ دوردستنگاه ساده فریبِ کیست که همراه با زمین مرا به طلوعی دوباره میکشاند؟ای رازای رمزای همۀ روزهای عمر مرا اولینُ آخرین عابد کنار برکه نشستدستهایش در آب بود که دیدآنسوی برکهزنی گلو و گلوبندش را به نمایش گذاشته استچشمانش را بست و در سکوت خوانددورشو شیطاناز من دور شوچشمانش را که گشودزن، صنوبری بود وگلوبندش ماه میزی برای کار کاری برای تختتختی برای خوابخوابی برای جانجانی برای مرگمرگی برای یادیادی برای سنگاین بود زندگی هیاهوی بسیار برای چه؟هیچ؟بال بالِ معصومانۀ انسانبر کُنارِ خاکما چون گنجشکیبر دوشِ فیلِ زمان چشم میچرخانیمو برای بقا با او به نامعلوم میرویمچخوف حقیقت را برتر از عشق میداندو من برای حفظ آن اسطورۀ باشکوه و شکنندهکه از او در ذهنم ساخته ام،حقیقت را به عشقِ محال تعبیر میکنمهمۀ زوایای این گوی، به پرتگاه ختم میشونددروغ های پرجاذبه قابل ستایشند قلب بزرگِ که بودآن خورشیدکه درآن ظلماتِ دورشکست و شکسته زنده ماند بیراهه رفته بودمآن شبدستم را گرفته بود و میکشیدزین بعد همۀ عمرم را بیراهه خواهم رفت به روح بزرگ اولين ديوانه يي كه در غار بزي را نقاشي كرد هدیه یک دوست بسیار عزیزاولین باری که با حسین پناهی آشنا شدم یه دنیای خودمونی و یک دریچه جدید به من هدیه کرد هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شدامشب دلی کشیدم شبیه نیمه سیبیکه به خاطر لرزش دستانم در زیر آواری از رنگها ناپدید شد به من بگوييد فرزانگان رنگ و بوم و قلمچگونه خورشيدي را تصوير ميكنيد كه انعكاسشسرتاسر خاك را خاكستر نميكند

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *